+ از وقتی سی سالم شده؛ پی ام اس بیشتر و بدتر یقه م رو گرفته...شدت دردها اندکی، فقط اندکی کمتر شده...اما از ده روز قبل از شروع پریود، اعصاب خوردی ها و بدخلقی ها و گریه های بیخودی و... شروع میشه تا روز اول...و وقتی روز اول میاد تاااازه درد شروع میشه....این چرخه انقدر طولانیه که منو خسته میکنه...و تا میام ازش رها شم بعدی از راه میرسه...دیوانه کننده ست! فکرشو بکن اون وسط فقط پونزده روز راحتم...ای لعنت بهت....+ امروز برای اولین بار رفتم خونشون؛ خیلی ازون چیزی که فکر میکردم مینیمال تر بود...خیلی مرتب و تمیز چیده شده بود و گرما و حس خیلی خوبی داشت..بهش حسودیم شد؛ خونه ش رو با خونه ی خودمون مقایسه کردم...وسیله های چیده شده توی پذیرایی کلا دو دست مبل و یه میز ناهارخوری بود و یه تلویزیون و یه کتابخونه ی خیلی گوگولی...و همین....و گاهی فکر میکنم ما توی خونمون چقدر ، چقدررررر وسیله داریم....وسیله هایی که بابام مرتب بهشون اضاف میکنه و قبلیا رم دور نمیندازه....آشفته بازاری که هر نقطه ش بخاطر انبوه چرت و پرت های چیده شده دیگه جایی رو برای لذت بردن نمیذاره...خونه ای که نمیشه به هرکسی نشونش داد....+ زمستون چنان با سرعت داره میره که وقت نمیده لذت کافی رو ازش ببریم...خب مسغره اندکی بنشین که باران بگذرد دیگه...خوبه الان هنوز فروردین نیومده ظهرامون مث تابستونه؟! مثلا گرما بیاد که چی بشه؟ که میری یه ماست بخری و بیای صد بار ارواح و اجداد خودتو به فحش بکشی....+ صحبت با جدی ترین آدمی که تا حالا دیدی چه حسی میتونه داشته باشه؟ دیدن شوخی هاش، خنده هاش، شیطونی هاش و به قول خودش کرم ریختن هاش...و نشون دادن اون یکی روش که نشون هیچکس نمیده؛ بغلت کردناش...فشارت دادناش...باورم نمیشه واقعا :)))))+ تسبیحی که محم
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
تاريخ: يکشنبه
6 اسفند
1402 ساعت: 2:09